تبليغاتX
سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت
بیچاره او
ای باد
تو مرا دست تخیل زدی
اما دست تو
جز یک نمایش نبود

به من پرده
نوازش کردی اری
اماجز لحظه ای بی برگشت نبود
ا

من را که به سقف حد
به دار اویخته بودند
با دست تو
رویای رهایی
اندکی به سرای مغزم
می تازید
اما
هیچ وقت هرگز
تو مرا از دار ها
دار های سنگی نه حتی نخی
رها نکردی
بلکه وعده ی وزش بار خود را
به گوش پیکر من تار زدی

چون باد بودی
باد گشتی
چون همه جهت برای رفتن داشتی
به هر جهت بی اعتئایی دادی
کاش تو هم
برای من تنها می امدی
ممتد از عشق بودی
می تازیدی نه که می وزیدی
می امدی نه که پرسه ی توهم می زدی

**
پنجره ها را باز کنید
پرد ه هایی که به دار سقف اویخته اند
چاپلوسی می کنند
همان یک نگاه زودگذر باد ها را حتی
ان ها طوفان را نمی شناسند
که برای رهایی
گاه گاهی
او را گدایی کنند حداقل
|+| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 2:0 توسط |

همان آفتاب تابان...
خورشید رویش زرد بود
چون خجالت می کشید او
زین اسمان پر سخاوت
که نور را می دهد بر زمین سرد
پر از ادمانی . منبع درد
ادمان سنگ دل
سنگ نگاه
سنگ قبر پایان
او اگر نوری نمی کرد طارف
یا که نمی انداخت سنگ افتاب
در هاون عقل
فریب ها را چه کسی می دانست؟
یا که
کی دو چشمی میشد معلوم
تا دو ساده در میان سنگ ها
بشوند عاشق و دل داده ی هم
لب ها کجا بود
که بشوند دیده بی نور
تا هوس
بین دو ابر رخ
رنگیمان اغوش شود
او اگر نور نمی داد
کس نمی شد عاشق
در میان ندیده ها
همه مردم شهر
کور بودند
پستی خود را نمی دیدند
و نه پستی می کردند
و از درد اتش این عشق
کسی
فریاد نمی زند در کنج رنج
درون را
خورشید شب ها
رو به ستاره می کند
گدایی می کند ازو
دست و پایی را بهر فرراری شدن
اما ستاره ی طخس
تمسخر خود را خائنانه چشمک می زند
|+| نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:33 توسط |

منم من ...
گفتی به من که کمم
برای جمع شدن با تو
گفتی که می خواهی با بزرگان جمع شوی
تا پس از مساوی عشق
بزرگ باشی
کاش می دانستی
عشق تفریقیست از اعداد دل
تا کم بشوند
این بزرگ ها اگر بزرگند
پشت تفریق عشق نرفته اند
می خواهی با نا اهل عشق هم ساز شوی؟
گفتی به من
که جایم در قرار ها ی عاشقانه با تو نیست
راست گفتی
اخر انقدر اتش در درون دارم
می ترسیدی که با من امیخته شوی.اتش بگیری!!
گفتی به من که چکمه ها ی وجودم حقیرست
برای به کوه با هم ماندن رفتن نا توانست
راست گفتی
اخر پاهای اندیشه ام برایت انقدر دویده اند
که از سر سرعت پرواز کردند
چکمه های وجودم را پاره کردند
به اسمان رفته اند
گفتی به من
لب هایم لیاقت بوسه شدن ندارند
راست گفتی
اخر لب هایم زان بس که به هم دوخته شده بوده اند
به هم عادت کرده اند
لب ها هم عاشق می شوند
دیگر نمی توانند به لب بیگانه بوسه دهند
درین جا تنها . من تنها می مانم و لب ها ی وجودم
که عطش دارند به بوسه بر روی خاطراتی داشتن از تو
لب هایی که همیشه در وجودم نعره ها می زدند
گفتی به من
دست هایم لیاقت دستت را گرفتن ندارند
راست گفتی
اخر وقتی تو را می بینم
همه ی بدن و روحم مچاله می شود
و دست هایم مشت
دیگر برای گرفتن طاقت باز شدن ندارند
می خواهند از دیدینت فرار کنند
تا دوباره شب ها به بی خوابی نشوند دچار
|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 0:53 توسط |

بهرحال.....!!!
چوبی نرم و مرطوب
وقتی با دستان تنه و شاخه پرت شد
دل شکسته و سخت
شاخه ای خشک
که به نافش نام هیزم را بستند

دیگر در شاخه و تنه های درخت شعله ای
از تبار جنگل اتش بود
شاید شعله می خواست
جا ی شاخ و برگ مرده ای ان چوب باشد
مثل یک درخت..
نه جلادش

افسوس
انقدر همان چوب خشک شد
سنگین و سخت
تنه ی شعله ناتوان
از درخت شدن
برای این چنین بار سنگین
چوب
بر پیکر خسته ی شعله افتاد
جان میداد شعله کمکم
زیر بار سنگین هیزم
ضجه می زد
و کرم دستانش می لولیدند
بر تنه ی هیزم
تا شاید بتواند از خود بیندازدش
اما
هر گز رها نمی کرد
و چوب سیاه شد
به گناه قتل ساده لوحی

این بار
از قتل شعله
به دست هیزم ها می گویم
ای شما
که چشمانتان مه الودست به تهمت

ممنون از دوستانی که تازه باهاشون اشنا شدم
|+| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 0:35 توسط |

بايد ...اگر...سخت است!!!

 

اهو می شوم
می وزم
می دوم از حنگل قرن عقل
تا به دشت ها
می شوم
عاشق به دشت
اما
تریاک رضایت من
دویدن نیست
من گدایی می کنم تیر ها را
از همان چند صیاد
که ابرند
در اسمان بوته ها
پر از کمین
که بشکافند این حرمت را
بخورند برمن
بشوند بهانه
که بخوابم بر پیکر پر وسعت یار خویش(زمین دشت)
اما افسوسکه مرگ یکبارست
پیشه ی اهو ها
یک بار بوسه شدن و پس از ان
مرگست
اما
هیچ وقت
برای دعوت ترس
تا دشت قدم نمی زنند
اندیشه را
ترس را جا می گذارند می دوند
اهو شدن امروز
در میان اه و اهن
اهستگی قطار محموله ها ی حس
سختست
اخر
.............

|+| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 1:24 توسط |

آی خوش گذشت بهم...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

ترا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام  شب برای

با طراوت ماندن باغ قشنگ آززو هایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه  های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سر گردان چشمانی ست ،رویایی

و من تنها برای دیدن آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمها یم را به روی اشکی

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ،نمی دانم چرا

شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی،برای چه ،ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت

رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو،آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت، انگار کسی حس کرد

من بی تو،تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد،من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریه چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانستم

تو هر گز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوزآشفته ی چشمان زیبای تو ام ،برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم درپاسخ این بی وفایی ها بگو ، در راه عشق انتخاب آن خطا کرئم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

نمی دانم چرا،شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

و من در آوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

|+| نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 1:51 توسط |

یادت هست که !!!؟
سرم را به سايه ي ناودان خشک منتظر

                                           تکيه مي دهم ،

و پاهايم را زير هرم خورشيد رها مي کنم.

چشمم از سايه ،

آهن سياه گداخته ي عقربه ي ساعت ميدان را مي پايد ؛

                      هر لغزش اش ،

                           پتکي مي شود به سنگيني انتظارت.

شيشه ي شکسته اش ،

     کمر به تکرار دردم مي بندد،

                مبادا لحظه اي آسايش ،

                        به کوتاهي ثانيه اي...

و خورشيد ،

    حتي به سايه اي اندک ،

       به قدر باز ماندن چشمي به انتظار

                                 رحم نمي آورد.

چشمانم را مي بندم ،

و خود به تکرار گناه ناکرده مي نشينم ،

                        فارغ از تو ،

                            فارغ از خورشيد ،

                        فارغ از شيشه ي شکسته ي تاريخ...

|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:33 توسط |

سلام راه افتاد

نوشته هايم....
                   نوشته هايم سحر شده .....
همان گونه که برايت مي نويسم.....
شايد جادو شده ام.......
                           زندگي براي توست......
هر آن گونه که خواستي زندگي کن....
روز ميلادت و باز ميلادت..........
                                         مرگ هاي کمرنگ...!
روزي مرگ در بکارت ميلادت فرو خواهد رفت.....
آنچه بايد آرزو کني زندگي نيست.....
چيزي شهواني تر از آن.....
                              هه...شايد شهوت ژوکوند......
در ميان سالي....
                       کودکي را گويم..
گفتم زندگي از آن توست...؟؟
                اشتباهي ديگر..... 
                                     ما خود زندگي هستيم....!
هر ثانيه ميلاد است.....!!!
 زايش.....!
بودا گفت....
بودا گفت زايش رنج است.....
  به سوي روزهاي تازه....
             باز زاييده شويم و باز رنج....؟
آن لحظه فرا مي رسد.....
                    اما آن لحظه در برابر ابديت پوچ است...
زايش را اخته کنيم؟
                     به زودي نشاني از تو نخواهد بود..      
هر آنچه خواستي مرا بنام....
                          
پ.ن:من وبلاگ دزد نیستم آقای نویسنده ی قبلی مگه خودت

نبودی که وبلاگت و حذف کردی من خواننده ی وبلاگت بودم نخواستم

که وبلاگت حذف شده بمونه

|+| نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 18:15 توسط |

[ www.1toman.com ]